قمپز در كردن چيست ( ريشه ضرب المثل )

قمپز (در اصل قپوز) نام توپي است كه عثماني‌ها در سلسله جنگ‌هايي كه با ايران داشته‌اند مورد استفاده قرار مي‌دادند.

 اين توپ اثر تخريبي نداشت چرا كه در آن از گلوله استفاده نمي‌شد و فقط از باروت و پارچه‌هاي كهنه كه با فشار درون لوله توپ جاي مي‌دادند تشكيل شده بود.

هدف از استفاده آن ايجاد رعب و وحشت در بين سپاهيان و ستوران بوده است.

در جنگ‌هاي اوليه بين ايران و عثماني، اين توپ نقش اساسي در تضعيف روحيه سربازان ايراني داشت ولي بعدها كه دست آنها رو شد، ديگر فاقد اثر اوليه بود و هر گاه صداي دلخراش اين توپ به صدا در مي‌آمد، سپاهيان مي‌گفتند:

"نترسيد، قمپز در كردند!"

 2 داستان جالب در باره خيانت (حتما بخوانيد)

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و
پرسید :

- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت
:

- نامش سامانتا است و در
محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :

- من
متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم
پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :

- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج
کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !

  

  خيانت 2

 يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:

هيچوقت به اين خوبي نبودم
. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟

دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه
داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو به طرف پلنگ نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!

پيرمرد
با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتماً يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!

دكتر
يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقاً منظور منم همين بود

چِكِل

صِواحي سَر صِداي بِلـبِلِ دور

به قربان صدای بلبل در صبحگاهان بروم

 

دَرِه و دَشت ، چِنار و چِـكِلِ دور

به قربان رودخانه و دشت ، چنار و تخته سنگها بروم

 

دَشتي و اِمِدوا ، باغِك و باركوه

نام مکان هایی در اطراف منطقه

 

آشكالُم و خَئـيلِ مَنـگِلِ دور

به قربان  آشکالم و گوسفندسرای تیلکی ها بروم

 

چِكِل پِشتِ لولا ، بِز پِلِ اَلـزي

سبزی های کوهی منطقه چکل پشت و بزپل

 

تِروك و مُمَـعِن و شاكِلِ دور

به قربان مناطق اطراف بروم

 

باهار ماه ء زولِنگ ، پَئـيزِ كاندِس

در بهار سبزی کوهی زولنگ و در پاییز ازگیل جنگلی

 

گَت گَتِ موزي دارِ كاكِلِ دور

به قربان گلاله های بالای درختان موزی بلند قامت بروم

 

مَغـشِلِ شِل ، پِشتِ اِمِدوا ، پيردرويش

نام مکان هایی در منطقه

 

كوپينِ گَت خِرابِه پِكَلِ دور

به قربان جنگل بزرگ کوپین و پکل بروم

 

اَسيوي كِنار ، گَت گَتِ فِك دار

درختان بید بزرگ کنار آسیاب پایین ده

 

وِنِه پايين ِ پِه سَنگي پِلِ دور

به قربان پل سنگی پایین دست آسیاب بروم

 

گو و گالِش ، تِلا ، تيكاي خونِش

صدای خواندن گاو و گالش ، خروس و توکا

 

كِلِه وَر كِتري و تَش اَنگِلِ دور

به قربان کتری کنار اجاق و آتش آن بروم

 

تَندير و كِلِه و جَردِه و هيـمِه

تنور و اجاق و شاخه های نازک چوب و هیزم

 

ماشِه و مَنـقِل و چَـچي كَلِ دور

به قربان انبر آتش و منقل و هیزم های شعله ور بروم

 

شعر از خانم ام کلثوم عالیشاه / روستای قلعه

پند آموزنده و جالب و جذاب  (مطالب آموزنده)

گنجشکی از سرمای بسیار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد . گاوی گذر همی کرد و تپاله بر وی انداخت . گنجشک ز گرمای تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد .گربه ای آواز بشنید، جست و گنجشک به دندان بگرفت و بخورد .

نتیجه اخلاقی :

هر که گندی بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد .

هر که از گندی بدر آوردت، حتماً دوست نباشد.

گر خوشی، دهان ببند و آواز، بلند مخوان .

یک داستان جالب(آسانسور)

روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری میشوند.

پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جداشدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟

 پدر که تا بحالدر عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، ونمیدانم.

در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند که با صندلی چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد، پدر و پسر ، هر دو چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند که ناگهان ، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، دراین وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله موطلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.
 

پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش
گفت : پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا!!!